سلام …. داستان تلخ زندگی خودم رو شروع می کنم شاید که نظراتتون و حرفاتون حال دلمو عوض کنه. ۱ فروردین ۱۳۹۰. من غرق در معنویات مولانا،شعر،مهر،محبت و زخمی از مرگ یک دوست عزیز دنیا و ظواهرش برام پوچ و بی معنی شده بود حوصله ی خودمم نداشتم که روز اول عید تلفنم زنگ خورد که. -سلام خانوم میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟. -سلام شما؟. -من یه پسر بدبخت تنهام شمارتونو از گوشی یکی از دوستام برداشتم بی اجازه(اون دوست ،دوست پسر سابق خواهرم بوده)خیلی تعریفتونو شنیدم خیلی نیاز به یه همدم دارم خیلی بدبختم خودمم ...

مشکل یکی از کاربران گیزمیز - تصویر 1

 

 

 

 

سلام …

داستان تلخ زندگی خودم رو شروع می کنم شاید که نظراتتون و حرفاتون حال دلمو عوض کنه..

۱ فروردین ۱۳۹۰

من غرق در معنویات مولانا،شعر،مهر،محبت و زخمی از مرگ یک دوست عزیز دنیا و ظواهرش برام پوچ و بی معنی شده بود حوصله ی خودمم نداشتم که روز اول عید تلفنم زنگ خورد که

-سلام خانوم میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟

-سلام شما؟

-من یه پسر بدبخت تنهام شمارتونو از گوشی یکی از دوستام برداشتم بی اجازه(اون دوست ،دوست پسر سابق خواهرم بوده)خیلی تعریفتونو شنیدم خیلی نیاز به یه همدم دارم خیلی بدبختم خودمم خسته شدم از این زندگی اگه یکی پیشم باشه میخوام درست بشم..

-آقا من خودم داغونم برو از یکی دیگه کمک بگیر

-اول بشنو چمه بعد تنهام بذار

این اصرارها و انکارها یکی دو روز ادامه داشت تا یکی دو روز بعد گفتم بگو چته گفت من هفت ساله معتادم شیشه و کراک خیلی خسته ام کمکم کن بذار

ترک کنم تو خونه همه طردم کردن..من اولش ترسیدم به خاطر ذهنیت شاید درستی که از یه شیشه ای و کراکی تو ذهنمونه اما گریه می کرد که بابا فقط

حرفاموگوش کن با خودم گفتم  شاید این امتحان خداست گفتم باشه اما فقط تلفنی ..هر شبو روز زنگ میزد خیلی برام بی اهمیت بود، گریه هاش از دست

خونوادش برای من مسخره بود حق میدادم به خانوادش گاهی اصلا یادم میرفت هست تا یه شب که خیلی شدید هق هق زد که بابام گفته  هروقت

مهمون اومد حق نداری از اتاق بیای بیرون…گفت منی که یه زمون بمب انرژی و پول برای خواهرام بودم(گویا یه زمون درآمد خوبی داشته و حسابی خرجشون

میکرده) حالا اجازه ندارم دست خواهرزادمو بگیرم…قلبم گرفت گفتم ای خدا توان بده کمکش کنم اینکه اینجوری به من پناه آورده…دیگه جدی گرفتمش

.رفتاراشو تو خونه کنترل می کردم آروم شده بود گاهی پول میخواست اما نمیدادم البته بگم من هنوز این آقا رو ندیده بودم ..چون دلیلی نمیدیدم ..مامانش

باهام آشنا شد باهاش مشورت میکردم مامانش می گفت خیلی بهت وابسته شده گاهی از مامانش پول میگرفت تا برای من شارژ بفرسته که مثلا منم

میتونم دوست خوبی باشم ..دلم ریش میشد از این که چه قدر با کارای ساده میخواد خوشحالم کنه.. تا تیر ماه همون سال که من برای امتحانای دکتری

رفتم شهرستان…زنگ زد که من گوشی ندارم منو از خونه انداختن بیرون سر هیچی منم رفتم خونه دوستم موندم. …!!!!!گفت کمکم کن گفتم باشه صبر کن

زنگ زدم به مامانش گفت چی میگه سر هیچی…داشته شیشه میکشیده باباش دیده ..زنگ زدم خونه دوستش گفت آرههه اومده اینجاست..با خودش

حرف زدم  گفت بله اون کارو کردم ،دست خودم نیست چیکار کنم بدبخت شدم گفت اینجا اوضاعم ضایع است نه پول دارم نه گوشی برام پول بفرست اومدم

تهران تا فاصله ی رفتن به شهرستان بعدی براش یه گوشی معمولی و یه کم پول فرستادم زنگ زد که وااای عشقم اولین چیزی که ازت به دستم رسید و

گذاشتم رو قلبم..فرداش زنگ زدم جواب نداد زنگ زدم خونه دوستش گفتن دستاشو تو توهم با چاقو زده داره ازش خون میره با ترس زنگ زدم به مامانش

خیلی عادی برخورد کرد به باباشم زنگ زدم گفت ولش کن!!به دوستش گفتم تو روخدا دستاشو ببندیدL..فرداش زنگ زدم بهش گفت دوستم منو از خونه

انداخت بیرون!!!!گفتم چرااا ؟؟گفت چون میگه از جیبش پول دزدیدم…زنگ زدم به دوستش دیدم بله پولو برداشته دوستش داد و بیداد کرد که بی چشمو روئه

شعور نداره و قطع کرد من داشتم میرفتم شهرستان دیگه ای گفتم یکی دو روز بمون تا بیام .گرسنه و خمار میموند تو پارکا..تلفنم زنگ میخورد هم محلیاشون

بودن که وای خانوم بگید گوشیمونو بیاره بگید اینو بیاره اونو بیاره نگو دزدی میکرده دوستاشم شماره منو میدادن که این دختره میدونه کجاست منم

نمیدونستم …تلفنشو فروخته بود برای مواد و خودش از تلفن کارتی زنگ میزد مستاصل شده بودم زنگ زد که گرسنه ام مامانمو تو خیابون دیدم گفتم مامان

غذا میخوام اما مامانم محل ندادو رفت..امتحانامو خراب کردم.اومدم تهران دیگه نتونستم مقاومت کنم در مقابل ندیدنش، بهش گفتم من تو اداره تنهام همه

رفتن پاشو ماشین بگیر بیا من پولشو میدم ..همه رفته بودنو کلید دست خودم بودم یه دوست خوبی داشتم آقاست زنگ زدم بهش گفتم که میخوام به یه

همچین آدمی کمک کنم عصبانی شد اما وقتی دید مصمم گفت باشه میام چون من از تنها بودن باهاش میترسیدم ..دوستم اومد و گفت دختر جون ولش

کن تهش عذاب میشه برااات..من اما گفتم نهه فقط میخوام درستش کنم ..بالاخره بعد از شش ماه دیدمش..خاکی و لاغر و درمونده ..چشماش پر از

خجالت بود دلم آتیش گرفت از این حالش،  فرستادمش سرویس بهداشتی خودشو تر و  تمیز کرد جوراباشو شست..نشست نمازخونه چشماش از حدقه

زده بود بیرون بغض داشت خفه ام می کرد  زنگ زدم زود براش غذا آوردن، با ولع خورد..بعد استراحت کرد و بهش پول دادم و رفت کهههه مواد بزنه که به من

گفت پول شاممه هرچی اصرار کردم فرداش بیاد نیومد و زنگم نزد زنگ زدم خونشون..به دروغ گفتم از دوریتون زار زار گریه می کنه خیلی ناراحته تو رو خدا

راهش بدید خونه من قول میدم بره کمپ ..انقدر اصراار کردم که گفتن باشه خودش زنگ زد کلی اصرارم به خودش کردم تا قبول کرد بره خونه رفت خونه و

زنگ زد تشکر و خداحافظی که به عشق تو دارم میرم کمپ..یک ماه گذشت مامانش هرازگاهی زنگ میزد میگفت اونجا تلفن زدن ممنوعه فقط ما میریم

پیشش همش از تو میگه خلاصه یه ماه بعد چاق و سرحال اومد داشتم پرواز می کردم .هر روز پیش من بود براش بهترین آجیل ها آبمیوه ها و میوه ها رو

میخریدم که مثلا ضعف بدنش جبران بشه با مددکار کمپش با پدرش در ارتباط بودم باباش کلی دوستم داشت از دغدغه های پسرش براش میگفتم که مثلا

چه قدر دوست داره تو خونه باهاش خوب باشن به خواهرش توضیح میدادمو اصرار میکردم که باهاش خوب باشن تا درست بمونه .. البته همچنان گند

کاریاشم بود. مثلا میرفت از مغازه های اطراف اداره وسیله برای ماشینش میخرید و میگفت من شوهر خانم فلانیم…اونا هم میومدن از من پولشو میخواستن 

..یه بار هم گوشیشو جا گذاشت وقتی برش داشتم دیدم وااای چه قدر اس ام اس از دوست دختر چندسال پیشش داره دختره اهل شهر دیگه ای بود و

گویا دوسالی باهم بودن و وقتی که این اعتیادش شدت می گیره و تو تهرانم عاشق یکی دیگه میشه اونو رها می کنه و اصرارهای دختره هم بی جواب

میمونه ..زنگ زدم به دختره گفتم ببین من کاری با رابطتون ندارم اما حدس میزنم ازت پول بخواد بهش پول ندیا ..گفت آره پول خواست دختره گفت همش از تو

تعریف میکنه تو فرشته ی نجاتشی اسم تو رو تو گوشش عشقم سیو کرده و من خودم دوساله با یکی دوستم خیلی دوستش دارم یه تارموش و با هیچ

کس عوض نمیکنم ..خلاصه دختره با من دوست شد گاهی باهاش حرف میزدم از عشقمو زحمتام تعجب می کرد از عشق جدیدش می گفت…یه بار یه

گلایه ای از کارای گذشته ی این کرد منم بهش گفتم و  اینم عصبی زنگ زد جلوی من کلی سر دختره داد زد که ذهنیت عشقمو نسبت به من خراب نکن!!!از

کارش خیلی ناراحت شدم باهاش دعوا کردمو بعدشم زنگ زدم از دختره معذرت خواهی کردم که ببخشش مواد عصبیش کرده. کارم فقط فک زدن بود با هر

روش و مثالی نصیحتش میکردم که درست شو که عوض بشو …خواهراش گاهی باهام بد برخورد میکردن که اینو ول کن انقدر نرو رو مخ مامانم که هواشو

داشته باشه. اما من مصمم بودم که درست میشه .اونم کلی عاشقم بود کافی بود سردرد بگیرم غش می کرد…اما گرچه دوستش داشتم دلم خون بود که

کاش اینم یه دوست عادی بود مثل دوست همه، ولی من همه ی پیشنهادها از آدمای عادی رو پس میزدم ،عشق قدرتی در من به وجود آورده بود که

میگفتم درست میشه و ما روزای خوب خواهیم داشت!رو صورتم جای چندتا بخیه بود ناشی از یه تصادف قدیمی اصرار می کرد که عملشون نکن نمیخوام درد

بکشی .. مامانشینا میگفتن همه حرفش تو خونشون من بودم .. میگفت نگو ما دوتا دوستیم ..ما فراتر از دوتا دوست معمولی هستیم تا یه روز که دیدم واای

من دارم خیلی عاشقش میشم  و تلخی اون اس ام اس ها به دختره گرچه به روم نمیاوردم ناخودآگاه تو ذهنم بود.زنگ زدم خونشون که من میخوام برم

خدارو شکر درست شدی دیگه ..قطع کردم تلفنم زنگ خورد خواهرش بود که واای داداشم دیوونه شده داریم میبریمش تیمارستان میخوادخودشو بکشه

باباش زنگ زد که بچه ام گیر داده نذارم شما بری ..به خدا پسر من بی غیرت نیست جامعه خرابش کرده شما بهش اعتماد کن بمون و بذار روز به روز بهتر

بشه ..نمیدونم حس شیر شدن یا ذوق از این همه مهم بودن یا شعف از یه عشق وحشتناک از طرف اون پسر بهم قبولوند که بمونم و موندم …پنج سالو

خلاصه تو چند خط بگم بارها لغزش کرد تو اوج روزایی که ما فکر میکردیم مثلا پاکه..از کیف خواهرم پول برداشت و من مردم و زنده شدم تا خواهرمو قانع کنم

کار اون نبوده از خونشون دزدی می کرد و به من می گفتن مثلا بهش بگو گوشی باباشو پس بیاره چون ازم حرف شنوی داشت..بماند که همه با این کاراش

ازش متنفر میشدن اما من دقیقا مثل یه مادر فقط به حال زارش گریه می کردم و سر نمازهام برای درست شدنش از خدا معجزه میخواستم ..در مناسبتها

براش بهترین کادوها رو معمولا میفرستادم دم درشون تا اعتماد به نفسشو پیش خانواده اش پیدا کنه..با دوستام یه بار بردمش بیرون تا جو رابطه هاش

عوض بشه اما بعدها دوستم گفت که دیدتش که تو ماشین مواد میزده دور از چشم همه…اووه هرچی بگم کم گفتم میبردمش بیرون میگفت خیلی دلم

میگیره از بی پولی قبل از رفتن به رستوران تو جیبش پول میذاشتم تا اونجا حساب کنه و غرورش نشکنه ..عروسی خواهرش داغون بود که کاش پول داشتم

،بهش پول دادم تا کادو بده با دامادهاشون میرفت بیرون بهش پول میدادم تا کم نیاره. البته از حق نگذریم اونم تا پول دستش میومد برام کم و بیش کادو

میخرید که جبران کنه این کادوهاش خیلی دلمو میسوزوند که با پولای مسافرکشی با خجالت از کم بودنش برام خریده ..برای خودش تونست یه گوشی

دست دوم بخره اما اونم به زور داد به من چون مدل اون گوشی از مال من بهتر بود..منم چند وقت بعد براش به یه بهونه ای یه گوشی نو خریدم محبتاشو

بزرگ میکردم و اما جبرانشم میکردم..عصبی بود مثلا یه بار تو خیابون دعواش شد ده نفر ریختن سرش بین اون همه مرد با گریه و التماس افتاده بودم تا ولش

کردن اومد منو برد تو پارک پامو بوسید که تو فرشته ی منی..از دستش کلافه شده بودم پیرم کرده بود هرکاری میکردم هر راهی میرفتم درست

نمیشد…همش دروغ همش مواد همش توهم،با گریه زنگ میزد بهم که بابام منو با چاقو زده نگو خودش تو توهم این کارو کرده این کاراش هم عصبیم میکرد

هم ناراحت..اما باور کنید که نیروی عجیبی که شاید همون عشقه نمیذاشت تنهاش بذارم این موجود تنها و بی کس رو. تا یه ماه پاک میشد زود لو میرفت

که دنبال دخترای دیگست ..حالا من میخواستم ولش کنم داد میزد روانی میشد انکار میکرد تهدید به شروع مجدد مواد میکرد منم میموندم البته خودمم به

کسی که اونقدررر براش زحمت کشیده بودم تعلق خاطر داشتم.یا برخلاف دخترای دیگه یه دغدغه ی بزرگ داشتم که این چیزا برام فعلا کمرنگ بود.تو خونه

همچنان قبولش نداشتن من از مسافرتا براش سوغاتیای خوب میاوردم تا تو خونه بفهمن که این عین همه است و میشه کسی دوستش داشته

باشه..نزدیکای دومین تولدش که باهم بودیم خیلی دپرس بود که هیچ کس آدم حسابم نمیکنه تو خونه همه میگن تو فقط دلت برام سوخته و دوستم نداری و

منم شروع کردم به حرف زدن و مثال آوردن که اونا حق دارن تو دوباره شروع کن و عوض شو …تولدش از صبح بهش تبریک نگفتم انقدر دوستش داشتم

خودمم ناراحت بودم که واای تو دلش حتما غمگینه اما من نقشه ی بهتری داشتم ..با مادرش هماهنگ بودم (میخوام یه نمونه از کارامو بگم)رفتم یه جعبه

بزرگ بنفش خریدم توشو پر از گلای بنفش کردم ..یه کیک بنفش سفارش داده بودم ..کلی گشتم تا یه ادکلن برند پیدا کنم که بنفش باشه از بهترین آجیل

فروشی تهران کلی آجیل و شکلاتو میوه خشک با کاور بنفش گرفتم همه رو گذاشتم تو جعبه شبش فرستادم دم درشون ..وااای بهترین روز زندگیم بود

مامانش میگفت از خوشحالی ده دقیقه حرف نزده هنگ بود تو خونشون دهن همه بازمونده بود …بهم اسم ام اس داد که عزیزم همیشه تو منو سربلند

کردی پیش همه.. به خاطر این کارت اگه تا آخر عمر هم نوکریتو بکنم کمه..داشتم از خوشحالی میمردم چون اونو خوشحال کرده بودم خیلی حال خوبی بود

انقدر خانوادش تحت تاثیر قرار گرفته بودن که براش کادو خریدن همشون…من از این موفقیت تو اوج شادی بودم..و بعد از حضور من تو زندگیش تو شرایط

خیلی بدترش هم خونوادش از خونه بیرون نکردنش شاید از خجالت تلاشهای من.

 

این عشق ادامه داشت اذیت کردنای اون تلاشای من غصه های من..که خدایا چرا این درست نمیشه پس..همش کمپ همش متادون خانواده ام بو برده

بودن که کسی هست ..میگفتن یعنی چی سه سال دوستی بگو بیاد …البته اینم نگفتم که من دکتری قبول نشدمو بعد از اون هم دیگه نایی برای تلاش

دوباره نداشتم …اونم همش میگفت فاصلمونو بیشتر نکن ..دیگه صدای همه در اومده بود چون تو محل کارمم همه فهمیده بودن از بس رفت و آمد داشت

میگفت بذار همه بفهمن تو صاحب داری!!!اینم بگم که من برای اینکه غرورشو عزت نفسشو پیدا کنه هرجا میرفتم ازش اجازه میگرفتمو بهش میگفتم  رو

پوششم خیلی حساس بود همیشه سعی میکردم مطابق میل اون باشم چون دلیلی نمیدیدم که برای کسی غیر از اون خودمو درست کنم اونم که ساده

دوست داشت ..مثلا نمیذاشت با همکارام اردویی یا مسافرت کاری برم میگفت ممکنه برات خواستگار پیدا کنن!!! منم که مطمئناً نمیرفتم ..یا یه وقتی فهمید

دوستای قدیمیش بهم زنگ میزنن اونا میگفتن گذشته  ی این پسر سیاه تر از دانسته های توست بذار بهت بگیم البته دلشون برای من نسوخته بود انقدر این

ازشون کنده بود میخواستن تلافی کنن ..تا فهمید گفت سریع سیم کارتتو عوض کن تا گند نزدن ممکنه به خانواده ات یه جوری بفهمونن و ما بدبخت

بشیم!!خلاصه من بهش گفتم که خانوادم خیلی حساس شدن ..اونم سریع خانوادشو فرستاد خواستگاری قرار شد برن دوماه دیگه بیان  منم همچنان همه

چی رو از خانوادم پنهان کردم ..قبل از اینکه بگم بعد دو ماه چی شد چندتا چیزم براتون تعریف میکنم که یادم رفته بودن..این سه سالو نیم خییلی سخت تر از

اونی که نوشتم گذشت دعواهاش تو خونه ..طرد کردنش از طرف فامیل ..دزدیاش تو خونه بی اعتباریش پیش خانواده و فامیل ..من تنها کسش بودم و واقعا

هم دوستش داشتم اما انگار تلاشام بی فایده بود اون درست بشو نبود اما شدیدا عاشقم بود انگار.. مامانش خیلی محبت داشت ..میگفت هرجمعی باشه

مامانم میگه جای تو خالیه  عروسی خواهرش خودش از سالن همش زنگ میزد که چرا نیومدی غذا از گلوم پایین نمیره …تو این دوماه عروسی خواهرم شد

گفت منم حتما باید بیام تا فامیلاتون بفهمن من هستم با مادرش اومد اینم بگم که مادرامون با هم تلفنی ارتباط خوبی داشتن .مامانش تو سوغاتی و

غذاهای خاصی که می پخت کلی بهم محبت داشت و منم از همشون سهم داشتم.مامان منم که از همه جا بی خبر بود همینطور..انقدر عاشقش بودم

مامانمم دیگه دوستش داشت چون من فقط از خوبیاش میگفتم ..مامانم براش عیدی میخرید اگه مراسمی بود سهم اونو کنار میذاشت در مقابل داد و

بیدادهای بابام ازم حمایت میکرد که اینا همو دوست دارن ..الهی بمیرم که مامانم از هیچی خبر نداشتو به خاطر من هوای اونم داشت..اون خودشم اینو

میدونست .تو عروسی خواهرم همه ی  فامیل ما رو باهم دیدن انقدر دوستش داشتم که برام جز اون هیچی مهم نبود..اینم بگم اندر احوالات دیوونه بازیهاش

تو خونه قبل اومدنش به خواستگاریم ..برای خواهرش که خواستگار اومد همون خواهرش که سایمو با تیر میزد زنگ زد با مهربونی که تو رو خدا مخ داداشمو

کار بگیر فردا بی ادبی نکنه تو جمع از این تصورات دلم میشکست اما نگو همش واقعیت بوده کلی تا صبح باهاش حرف زدم از هر طریقی که ضایعمون نکن نذار

همه بهت بخندنو سرسنگین باش که قبول کرد فرداش خواهرش زنگ زد تشکر و قربون صدقه رفتن که وای دیشب عالی بود اما این دییوونه بی خبر از من به

داماد مسیج میده که فردا بیا پارک سر خیابون خوب شد که مثلا ازش زهرچشم بگیره که خواهرشو اذیت نکنه!! قبل فردابه من گفت کلی دعواش

کردم..اینجور وقتا با گریه بهش میگفتم چرا میخوای همه بیشتر از این به انتخابم بخندن حتی خواهرات؟ چرا آدم نمیشی؟ تا کوتاه اومد و به پسره گفت نیا

مسئله مهمی نبود..

 

تا دوماه بعد که مثلا موعد اومدنش بود یه شب زنگ زد که من داغونم نمیتونم شیشه رو ترک کنم  برو دنبال زندگیت …منم میرم کمپ..چه اشکایی ریختم

اما راستش منم خسته شده بودم  خداحافظی کردم …حسم حس کسی بود که هربار با خون دل و عشق زیر بارش انواع تهمتها و کنایه ها درختی رو

کاشته اما طوفان همش اون درختو انداخته گرچه این طوفان از درونِ همون درخت بود …رفت و من درگیر خاطرات روزهای تلخ آرزوهای شیرین گردشای

خوب..عشق خرج کردنای عمیق موندم.رفت امااا یه ماه و نیم بعد اومد جوابشو ندادم با اینکه دلتنگش بودم اما بالاخره بعد از زنگ زدنای متوالی جوابشو دادم

تو مدتی که نبود جواب سوالای خانوادمو اینطور دادم  که کارشو از دست داده منتظر یه کار خوبه همه گفتن این مشکوکه ولش کن بره ..اما من انقدر کور

شده بودم که باهاش قرار گذاشته بودم گذشتشو خانوادم نفهمن تازه همیشه هم آستین بلند بپوشه!!!!!تا جای خودزنیاشو نبینن.. …دوباره  برگشت با

وعده وعیدها که اینبار فرق داره قسم میخورم دیگه تموم شد من تمام شبای کمپ با عشق تو بیدار بودم به عشق تو تحمل کردم دیگه اومدم خوشبختت

کنم دیگه اومدم حال همه ی کسایی رو که میگفتن ولم کنی رو بگیرم و از ین حرفا ..گویا واقعا  عوض شده بود چون همه تو خونه تحویلش میگرفتن منم که

رو ابرا بودم اونم همچنان عاشق…دربه در دنبال کار بود چه قدر نذر و نیاز و دعا کردم تا بره سرکار خانواده ام حسابی کفری شده بودن اما من به زور

آرومشون میکردم که یه کم دیگه صبر کنن بالاخره رفت سرکار واای چه قدر خوشحال بودیم گزارش لحظه به لحظه ی کارشو به من میداد روحم هنوز خسته

بود از چهارسال سختی کشیدن اما دلم داشت شاد میشد داشتم دوباره شاد میشدم ..با حقوقش گوشی خرید این اولین گوشی ای بود که میخرید با پول

خودش…چه شعفی داشتیم تا صبح همش از حسش میگفت و من میگفتم دیدی روزای خوب دور نبود فقط اراده ی خودت لازم بود…چه روزایی بود فکر

میکردم خدا جواب سختیامو داده ..تا اینکه لاین و این چیزارو نصب کرد حالا یه ترس اومده بود سراغم پیجش پر از خانم بود عصبی شده بودم اوایل همش

دعوا داشتیم انگار کارهای گذشتش جلوی چشمم رژه میرفتن بیشتر بهش شک میکردم اما تا میومدم آروم بشم یه کامنت یه پست مشکوک میذاشت یکی

زیرش مینوشت چرا رفتی یا این پست میذاشت کاش منم عاشق بودم!!!فقط برای جلب توجه دخترا. اما ابراز عشقایی میکرد و میگفت من منظوری ندارم و

منو برد تو یه گروه  که فامیلاش بودن من معرفی کرد با جملات عاشقانه و منم زود تو دل اونا جا باز کردم همشون باهام حرف میزدن تو خصوصی که واای

دمت گرم پس تو درستش کردی ما هم همش تعجب میکردیم این چه جوری عوض شد..همشون باهام صمیمی شده بودن منم با خودم میگفتم ولش کن

بذار راحت باشه شاید چون جوونی نکرده با این دخترا و این  خودنماییا میخواد تخلیه بشه اگه دوستم نداشت که تو خونشون ورد زبونش نبودم یا منو نمیبرد به

فامیل معرفی کنه..اما ته دلم اون ترسه بود که نکنه حالا که  همه چی درست شده منو پیش فامیل و خانواده و دوستام ضایع کنه…یه بار تو ادلیستش اون

ختره شهرستانیرو دیدم. قلبم ریخت از دختره پرسیدم گفت دوست پسرم چند وقته رفته من تنهام من ادش کردم دلم از دختره شکست اما به خودم گفتم

کاری نکرده که نگو با سلام و احوالپرسی شروع کرده.کارش این بود که هفته ای سه روز میرفت شهرستانای مختلف و گویا تو شهر دختره همدیگرو میدیدن

حسم بهم دروغ نمیگفت اما تو اون مدت فقط یه بار ازش پرسیدم که حسابی شاکی شد و قاطی کرد که به عشق من توهین نکن دلیلی نداره من با اون

خانم!!ارتباط داشته باشم.. دختره هم دیگه جوابمو نمیداد.خلاصه زمان گذشت و باباش براش یه خونه قسطی تو حاشیه ی تهران خرید که حقوقشو هدر نده

واای چه خوشحالیایی کردیم که خونه دار شدیم گفت دیدی گفتم خوشبختت میکنم و این حرفا.. مامانش زنگ زد که براتون!!خونه خریدیدم ..چی بگم که

زمان ادامه داشت تا عید که کمی احساس میکردم سرد شده اما همش میگفت نه هیچیم نیست خسته ی کارم سیگار کشیدناش بیشتر شده بود …زیربار

نمیرفت منم کمتر بهش پیله میکردم ..حس بدی داشتم از یه طرف دچار شکی بودم که مسببش کارهای خودش بود مثلا به من میگفت  وای گیج خوابم اما

میدیدم تا دوساعت بعد بیدار بوده L از یه طرفم همچنان گرم بود در مورد عشقش تا اول ماه شعبان که قطعی گفتن عید فطر میایم خونتون.. مامانش زنگ زد

که با باباش هماهنگ شدیم که یه کم قسطاش سبک بشه و برو به مامانت بگو ..منم خوشحال و سرخوش حتی چند وقت بعد رفتم لباس  خریدم ..تا چند

روز مونده به نیمه شعبان فهمیدم تو اینستا با یکی چت کرده و قرار ملاقات حضوری گذاشته..یعنی طرف منو از کامنتام پیدا کرد و چون تو اینستا برام پستای

عاشقانه میذاشت طرف که گویا پسر بوده میاد از روی شیطنتت اینو امتحان کنه اینم باهاش قرار تو خونه ی طرف میذاره  L … پسره به من گفتو منم با پسره

دعوا کردم که ای بابا خوب ممکنه هر مردی تحریک بشه اما ترس دیگه ای اومد به سراغم..راستش بعد از ترک شیشه زود انزالی شدیدی میاد سراغ آدم که

تنها درمانش خود شیشه است و لاغیر ..بهش گفتم که فهمیدم کارشو گرچه دلم شکسته بود اما گفتم نکن این کارارو…ممکنه برای بودن با زنای مورددار

برای حل مشکلت دوباره اشتباه کنی، سکوت کرد تا دوروز بعد یه شب زنگ زد که من میخوام بگم هرکی بره دنبال خوشیش قبل ازدواج ببخشید خیلی بهت

گیر دادم اما حق دارم خوش باشم چندماهه تو برام کافی نیستی!!مغزم آتیش گرفت گفت درگیر یه تصمیمم فردا بهت میگم گفتم میخوای بری برو L گفت

نههه نمیرم صبر کن تا فردا..فردا شب ازش خبری نشد براش نوشتم من که همیشه کنارت بودم چرا انقدر بی انصافی چرا انقدر فراموشکاری…حالا اینا

جوابای اونه.

 

((من دیگه نمیتونم ادامه بدم من عاشق شدم خییلی وقته ..بیشتر از تو هم دوسش دارم میدونم تو از خیابون جمعم کردی اما دلیل نمیشه سد راهم بشی

دلیل نمیشه که انتخاب نکنم منم حق انتخاب دارم توام انتخاب من ب��دی اما تو اون شرایط نه الان…برو دنبال زندگیت ما با هم خوشبخت نمیشیم اما اون طرف

اومده که بمونه…منکر خوبیات نیستم اما برام سد درست نکن..دیگه هم نبینم بهم زنگ بزنی یا پی ام بدی ..مرسی بابت خوبیات موفق باشی خدانگهدار))

اما من مغزم دچار ایست شده بود نمیفهمم کی به جای من حرف میزد ..میگفتم برات آرزوی بدبختی میکنم بعد میگفتم نه عیبی نداره الهی که خوشبخت

بشی میگفتم منم دوست پسر دارم اصلا، بعد میگفتم نه دروغ گفتم التماس میکنم نرو میگفتم اصلا باید به حرف دوستات گوش میدادم که میگفتن ولت کنم

بعد میگفتم اصلا ازشون خبر ندارم …وای روانی شده بودم باورم نمیشد بره حالا رفتنش هیچ با این حرفا بره و رفت و اولتیماتوم داد که حق نداری دیگه

مزاحمم بشی من دیگه آدم بدبخت قبل نیستم الان تو اوجم همه ی حرفامو از ذهنت و گوشیت پاک کن عشقتم قیچی کن ..گفتم من برا ی آیندمون آرزوها

داشتم گفت زندگی که خیال نیست…گفتم من به خانواده ام چی بگم گفت من که تعهدی نداشتم دوتا دوست معمولی بودیم..گفتم بذار ماهی یه بار حرف

بزنیم تا کم کم یادم بری دیوونه میشم اینطوری گفت نه اصلا نبینم..گفتم یعنی من فقط یار روزای بی پولیت بودم گفت راستی تا سر ماه هرچی خرج کردی

پس میدم !!!که من نه میخوام نه اون پس داد

 

اونشب چه طور صبح شد نمیدونم اما صبح کسی من رو برد جلوی آینه ناخنامو میکشیدم روی صورتم میگفتم اون به خاطر اینا رفت داد میزدم ..گیج بودم رفتم

حموم اومدم کاملا خسته و تنها بودم تو خونه، نیاز به یه خواب عمیق داشتم ..بی هدفِ خودکشی ده تا مسکن قوی خوردم که فقط به خوابی عمیق برم

…تو سرم داد میزدن که من حق انتخاب دارم من حق انتخاب دارم از تو بیشتر دوسش دارم مزاحمم نشو تو دورها صدای زنگ تلفن میومد مامانم از راه

میرسه گویا گوشی رو برمیداره منو کار داشتن هرچی صدام میکنه میبینه به طرز عجیبی خوابم شک میکنه میبرنم دکتر و شتشو و این حرفا و وقتی برگشتم

دیگه همه چی رو گفتم گذشتشو حرفاشو..مادرش زنگ زد گریه و زاری که من نمیدونم چرا اینطوری شد یه هو.. ..داشتم میمردم از غم مامانم تقریبا از حال

رفت که چرااا تو سراغ همچین کسی رفتی بابام داد میزد که من میدونستم این پسر نرمال نیست …شبا تو سرم داد میزدن حرفای اونو …یه پیرزنی تند تند

تو سرم بافتنی میبافت و میشکافت مغزمو فشار میدادم …تا یه هفته ای بستری شدم تو … دختره که گفتم اهل یه شهر دیگه بود هرازگاهی حالمو

میپرسید و میگفت نگرانتم  تا فهمیدم ارتباطشون با هم صمیمی تر شده دلم خیلی بیشتر شکست که چه جوری بعضیا میتونن باعث خراب شدن حال یه نفر

بشن اونم اینطوری؟؟؟!!!.تمام کارهایی که گفتم به شکلهای مختلف بارها بارها و تو اون سالها تکرار شد میخوام بگم من روزهایی سختی رو گذروندم تا اون

آقا برسه به اوج به قول خودش.صد روز گذشته من هنوز گریه میکنم هنوز این حجم از پستی تو سرم جا نمیشه هنوز دلم پر از حرفای نگفتست…چه حرفا تو

دلم مونده چه سوالها به خودش ب اون دختر که چه جوری تونستید؟؟چرا برای منفعت خودت منو عاشق کردی که اگه اون کارو نمیکردی هم من حتما

میگفتم این امتحان خداست و بازم کمکت میکردم یا اون دختر چه طور تونست با علم به عشق من تا تنها شد بیاد سراغ کسی که تو یه رابطست؟؟

…نمیدونم چرا آروم نمیشم چرا یادم نمیره ..نمیدونم چرا یادم نمیمونه نمازامو بخونم منی که تو هیچ شرایطی نمازمو ترک نکردم اما خدایا تو که دیدی من چه

قدر به تو متوسل شدم چه قدر زحمت کشیدم جواب من این بود؟؟؟کی تموم میشه این خوابهای تلخ این پیرزن که تو سرم داره بافتنی میبافه کی

میره..نمیدونم شبا چه طوری میخوابه چند روز پیشا دیدم تو اینستا یه پست گذاشته گلایه از عشقای دروغین و دل شکستا!!!!نمیدونم شاید واقعا مغزش

پوک شده..نمیفهمم چه طور میخواد چند وقت بعد برای امام حسین عزاداری کنه چون عاشق هیئت رفتن بود..باورتون نمیشه از همه ی مردا میترسم اصلا

دیگه نه امیدی دارم نه آرزویی نه هدفی خسته ام و منگ ..خواهراش حتی حالمو نپرسیدن جالبه حتی بلاکم کردن..پدرش که میگفت بچه ام و تنها

نذار…یعنی به بچه اش نگفت اینجوری دل نشکن؟؟؟!!!برام دعا کنید حال دلم خییلی خرابه..فامیلاش کلی دلداریم دادن که باور کن تو چیزی رو از دست

ندادی ..خیلی هوامو داشتنو دارن ..مامانم از من بدتر شوکه شده بود اما الان فقط غصه ی روحیه ی داغون منو میخوره و عمر از دست رفته و احساس

سوختمو..برام دعا کنید اینم نمیدونم چرا به شما کاربرای این سایت حس گرمی دارم…

 

مشکل یکی از کاربران گیزمیز - تصویر 2

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه